سخن از سر درد، گاهِ گفتن رسید ( بخش نخست )
محمدرضا شکوهی فرد
mrshokouhifard@gmail.com
چند روز پیش گزارشی از سخنان یکی از مسئولان امنیتی جمهوری اسلامی (حسین طائب رئیس حفاظت اطلاعات سپاه) به نقل از یک بولتن محرمانه بسیج منتشر شد.
انتشار این گزارش و بند جعلی آن که در پاراگرف آخر نمایان بود و مشخصا با هدف تخریب اعم منتقدان و بطور اهم نیک آهنگ کوثر و سایت خودنویس به انتهای گزارش دوخته شده بود، بهانه ای شد برای اشاره این حقیر به پاره ای نکات.
بنده شخصا همداستانی و راستایی با سیر حرکت خودنویس نداشته ام و بارها نیز انتقادات بعضا تند و تیز و مستقیمی را در یادداشت هایم مطرح کرده ام و فرم کار ابتدایی خودنویس را مصداق ترویج بی اخلاقی در حوزه نقد و رسانه های ناقد می دانستم، از این رو تصور نمی کنم براحتی بتوان مرا و این یادداشت را همراه و در راستای دفاع از عملکرد نیک آهنگ و سایت خودنویس ارزیابی کرد، هر چند صادقانه بر این باورم که هیچ فعلی چه در ابتدا چه در ادامه تهی از خطا نیست و جای سپاس ویژه مهیاست از نیک آهنگ کوثر من باب آغاز حرکتی متفاوت و لازم در جهت ایجاد فضای فاقد التزامات خاص سیاسی، برای منتقدان که بتوانند به سهولت نقدهای خود را منتشر کنند.
لازمه پیش از ورود به مبحث پاره ای نکات را تبیین کنم اقلا از زاویه نگاه خودم
.
نخست آنکه حالا اسمش یادداشت است، گپ و گفتست، درد و دل است، هر چیزی، به هر حال از آداب خاص نوشتاری در یادداشت ها و مقالاتم در رسانه ها فاصله دارد، مدتها بود اینگونه ننوشته ام، می خواهم راحت بنویسم و حرف بزنیم. دردها را کمی حرف بزنیم، اشاراتی بکنیم، پیشنهاداتی بدهیم، ضعف هایی را ببینیم و بگوییم. این یادداشت، برای من یعنی عمل به یک رسالت مسلم اعتقادی، و از این حیث خوشحالم که پس از ماه ها بلاخره اراده نوشتن در این مورد را یافتم و به وظیفه ام عمل کردم، در آستانه وسعم.
دوم آنکه هدف من از نگارش این یادداشت، مشخصا یک تفاوت ماهوی و اساسی دارد با اغلب دوستانی که طی روزهای گذشته مخالفت خود را با بی اخلاقی صورت گرفته از سوی باند غرب اروپای اصلاح طلبان ابراز کرده اند و در یادداشت ها و مواضع خود انتشار این گزارش نیمه جعلی را مصداق خباثت و بی شرافتی خوانده اند و اتخاذ موضع سخت را از برای دفاع مسئولانه از حریم نقد و شخصیت منتقدان لازم بل واجب دانسته اندو آن نیست جز تمایلی که من به اشاره به پیشینه و کیفیات و جزئیات ماهوی بحث دارم.
اینجانب تصور می کنم ما با یک مسئله ساده روبرو نیستیم. سوابقی هم دارد این موضوع که مقوّم وجه اهتمام و تامل و ادای مسئولیت است.
سوم، در این یادداشت و یادداشت آتی بی آنکه قصد و نیتی پیشین دخیل در قلم این راقم باشد، اسامی، نقش ها و ارتباطات هر یک از اشخاص یاد شده را صریحا با مخاطبان در میان می گذارم و از هرگونه احتیاط پرهیز می کنم. برای همه دعاوی مطروحه شاهد موثق موجود است و حاضر به ادای شهادت در یک پرسه حقوقی اگر لازم باشد.
چهارم، آنکه خود را برای همه پیامدهای حیثیتی و کاری قابل پیش بینی و پیش رو آماده کرده ام. بی حیثیت شدن، اینها همه خواهد بود متعاقبش... ولی باشد، بحث اعتقاد و مسئولیت در میانست و سکوت فاقد معناست. قضیه چهار ماه پیش نامه دبی را می دانم، نام هفده نفری که بدستور مهدی باید حذف شوند، بله می دانم، همه چیز را می دانم، آقایان خیال می کنند خبرها از دل محافلشان بیرون نمی آید، به ما نمی رسد. خیلی ها بودند پیغام فرستند، تماس گرفتند،صحبت کردند، هشدار دادند این چند روز اخیر که نکن اینکار رو، همه رو با خودت دشمن می کنی، اشتباه می کنی، تند می روی، اینکار رو نکن، ولی مگر میشود عمل در راستای اعتقاد رو به مثابه یک اصل راهنما فراموش کرد؟
سارتر یک صحبتی می کند در اگر اشتباه نکنم توضیح ساختار اگزیستانسیالیسم، البته پیشاپیش این را بگویم که بنده غلط بکنم خودم رو روشنفکر قلمداد بکنم ولی بصورت کلی میگه روشنفکر، انسان مسئول، صاحبه ذهنی انتقادیست، با هر نوع محدودیت فکری مخالف است و در برابر هماهنگی با محیط استادگی می کند.
این مطلب در ابتدا ناظر به اشاره ومعرفی برخی باندها و شبکه های آلوده سیاسی اقتصادیست که با مصادره حرکت اصیل ملت به سود خود و منافعشان در صدد بهره برداری های خاص هستند.
جریان های ضد اجتماعی که جاعلان عرصه سیاسی هستند و در خروش سبز ملت نقشی به غایت منحرف کننده را ایفا کرده اند.
اینجا من تصمیم دارم یکی از این نیروها را کمی بیشتر معرفی کنم، به جزئیات بروم، به گمانم به عنوانی فعال جوانی که از دل همین نیروها برخواست، همدل و راهشان بود، با آنها بزرگ شد، از خانواده شان بود، روزی در کنار خودشان بود، تا دو سه ماه پس از انتخابات با وجود همه اعتراض های شدیدی که به نظام داشت، خواهان رفتنش نبود، صادقانه به اصلاحش می اندیشید و امیدوار بود و تصور می کرد نور رستگاری همین حوالی و زمانها تابیدن خواهد گرفت، حق دارد این ها بگوید، بگذارید به حساب دردمندی اش، شهید معلم دکتر علی شریعتی می گوید حرف را بزن، نگذار زمانش بگذرد، بگذرد می پوسد، تو هم می پوسی.
من یک مساله ای را اینجا بیان می کنم، خانه خودم است، اجازه حرف زدن هم دارم، مستند کاغذی هم ندارم، فهمیست که ناشی از شناخت و رابطه است. هر کس هم مشکلی دارد می تواند، سری به بالا، گوشه سمت راست خانه بیندازد، بی تعارف و صمیمانه توضیح داده ام. پای همه مسائل و پیامدهای قابل پیش بینی اش هم هستم، مسئله ایست که ریشه در رسالتی اعتقادی دارد، خیلی هم خاص، نمی توانم از بیانش صرف نظر کنم.
اصلا هم این موضوع ربطی به شورای هماهنگی راه سبز امید و این بحث های اخیر ندارد، اتفاقا بر این اعتقادم که افراد حاضر در شورای هماهنگی تا آنجایی که بنده در مورد برخیشان مطلعم آدم های به غایت سالمی هستند چه از نظر سیاسی چه از نظر اقتصادی، البته نقاط ضعف هم تا دلتان بخواهد در فرایند کارش موجود است.
مسئله برای من نفس همان نیروهای ضد اجتماعیست، باندها، محافل و جریان ها و هیئت ها. این ها نیروهای هستند که خب ما داریم می بینیم، حس می کنیم، روابط آلوده شان را، نقش به غایت مضرشان را که چون میکروب، نه ببخشید ویروس به جان یک حرکت اجتماعی افتاده. سیطره شان بر فرایند اطلاع رسانی حرکت سبز را، فرایند های سیاسی را، تصمیم سازی های بی ربط را، اتاق فکر ساختن ها را. خب اینها باید گفته شود، دردست نمی شود نگه داشت در دل، ماه هاست بر دل مانده.
یک ساختار مافیایی، یک شبکه ناسالم.... مشخصا شخص ابوعلی سینای خاندان هاشمی( مهدی) مسئول است. به هزار و یک نقطه هم وصل است و دامنه اش از دوبی تا تاشکند، از تاشکند تا باکو و از باکو تا کوالا لامپور و از آنجا تا بیروت و سپس تا بروکسل، پاریس و لندن گسترده است.
برخی از مدیران رسانه ای خاص هم اعضای ثابتش هستند، اقطابش هم به صورت مشخص مهدی هاشمی، عطاء الله مهاجرانی و رجبعلی مزروعی هستند( نیک بختانه نامی از محسن کدیور در میان نیست). تامین کنندگان مالی اش نیز شخص مهدی هاشمی، فرخ نگهدار، دو تن از مدیران سابق شرکت بهینه سازی مصرف سوخت زیر نظر مهدی هاشمی، احمد سلامتیان و یک نفر دیگر که متاسفانه نامش بر این حقیر مجهولست. نیروهای رده دو هم عبارتند از یک تیم 9 نفره که تنها نام این چند تن یعنی حنیف مزروعی و حمزه غالبی مکشوف یقین است، نیروهای رده پایین و عملیاتی که در بعد تبلیغاتی فعال هستند نیز نیاز به معرفی ندارند و طبعا از نظر رسانه ای خیلی متشکل و هماهنگ عمل می کنند. یک سری افرادی مثل محمد جواد اکبرین و ابراهیم نبوی هم البته انتحاری هاشان هستند، که از نظر مالی شدیدا به این شبکه وابسته اند، یعنی این شبکه قدرت تامین یا تتمیم انرژی مالیشان را دارد و اینها اگر خط و ربط و ارتزاق مالی شان ایجاب کرد، ماست را سیاه نشان خواهند داد و در ابداء و خلق هر فعل رذیلانه ای گوی سبقت از رقبای حکومتی شان خواهند ربود، مضاف بر آنکه به هر حال انحرافات اساسی دیگری وجود دارد که به موقع سخن از آن نیز خواهد رفت. ابراهیم نبوی که تکلیفش روشن است، آنها که باید، می دانند ایشان یکی از معدود افرادیست که بی واسطه مستقیما سال 81 پول از مهدی هاشمی دریافت کرد برای تحریر آن بیوگرافی. در مورد اکبرین نیز بزودی مطالب جالبی را ذکر خواهم کرد.
خب مشخصا در مورد یک قضیه خاص اخیر شما توجه کنید. می آیند بشکل سخیف و البته برنامه ریزی شده ای خبر را جعل می کنند، بند دروغ به نافش می چسبانند برای زدن یک شخصی مثل نیک آهنگ کوثر و سایت خودنویس، خب من در مورد نیک بحث دارم، بخدا با روش هایش موافق نبوده ام، دوستم است، برادر بزرگم است، اما تعارف هیچ وقت نداشتم، نقدی بوده گفتم و نوشتم، خصوصی و عمومی.
شخص محمد جواد اکبرین با همکاری برخی از دوستان دیر و دورش نظیر بچه های مدرسه معصومیه، نظیرآن قنبرزاده رفیقش، (نام مدرسه معصومیه قم در یادتان باشد، سخن ها از آن به میان خواهد آمد). آمدند یک بند جعلی به گزارش اضافه کردند که نیک آهنگ را متهم معرفی کنند، در مورد شخصیت و مافی الضمیرش شبهه ایجاد کنند، این کار کثیفیست، چه کیهانیون چه هر جریان دیگر، فرقی نمی کند، محکومست، مذمومست. اینها فقط و تنها فقط تبر بر شخصیت نیک آهنگ یا خودنویس نزدند، حریم نقد را لجن مال کردند، تردید ایجاد کردند.
البته پس از طرح این گزارش نیمه جعلی در یک شورایی برای انتشار هماهنگ در سایت ها توافقی حاصل نمی شود، ظاهرا دلایلی که مهدی هاشمی پشت تلفن و دو تن دیگر می آورند قانع کننده نبوده و مدیران سایت ها با وجود رنجیدگی از خودنویس و نیک آهنگ از انتشار این گزارش استنکاف می کنند، محمد جواد اکبرین به همراه برخی دوستانش شخصا عزم انتشار این گزارش در شبکه های مجازی می کنند، برخی سایت ها نیز بنقل از این شبکه ها خبر را منتشر می کنند.
من باز هم اعلام می کنم اولا مسائل با جزئیات فراتر از این سطور است و به وقت با کیفیت بهینه به عین و ذهن مخاطبان عرضه خواهد شد، تمام عواقبش را به جان می خرم و در راستای اعتقادی و ایمانی ام بدان باور دارم. قطعا در دیده و دل بسیاری منفور خواهم شد، ماشین قیاس های کارتونی برخی ها نیز فعال خواهد شد، انگ ها و رنگ ها خواهم خورد و برایم محرز است. اما بایدی بود در این میان که یقین دارم ساعت زمان عادلست. اما چه باک.
باید این ها را شناخت، اینها هیچ ربطی به امثال مهندس موسوی ندارند، دشمنان بالقوه اش هم هستند، قسم می خورم خیلی هاشان دشمن بالقوه این فرزند زلال و مظلوم انقلابند و خواهیم دید آینده را.
من این اشارات را اینجا نیمه باقی می گذارم تا چند روز دیگر که قرارست از منبعی موثق روابط مالی و تشکیلاتی آلوده اینها دقیقا برایم باز شود. به موضوع خروج نفیسه اشراقی هم خواهم پرداخت. شرکت آلومینا و مسائلی از این دست. اینها باید با دیتیل باز شود. به هر روی بحثش را همینجا معلق می کنم تا چند روز دیگر.
خب اینها را گفتم، می خواهم برسم به این نکته که ما باید حرکت ستایش برانگیز ملت را از سیطره نگاه و عمل این دسته ها و شبکه ها به هر نحوی فارغ کنیم، جدا کنیم، افتراق ماهویشان را تعریف کنیم و تفهیم کنیم و شفافیت ببخشیم.
با خودمان و شرایط و امکانات نیل به فردای منتج به حاصل صادق باشیم، خودفریبی نکنیم. به نکات مهم توجه کنیم، به ضعف ها، ناداشته ها و ناکرده ها و به یک نیروی سوم بیندیشیم.
این نیروی سوم چه می تواند باشد؟
ببینید دوستان، بحث عدالت اجتماعی و توجه بدان در حرکت سبز بحثی جدی، سرنوشت ساز و راهگشاست، من شدیدا به یک نیروی سوم معتقدم، نیرویی که بتواند و تلاش کند با سه طیف مرز داشته، ایجاد کرده و آن مرزها را تغلیظ و تثبیت کند.
علت العلل عدم کام یابی اعتراضات در بازه زمانی بیست ماهه گذشته به زعم من مهجوریت همین گفتمان عدالت خواه در شعارها و روش ها و منش هاست. معضلیست خود.
شما تصور کنید این چیزی که دیری ما و برخی دوستان تمام تلاشمان را می کردیم، هم و غم مان را معطوف می کردیم به هزار دلیل و تعریف و شناخت می چسبیدیم، ه ای خلق، این جنبش است، این ی جنبش اصیل است، این یک.............. واقعا اگر از در بررسی شماتیک وارد شویم، میدان را ببینیم، تحلیل مان مبتنی بر واقعیت باشد، شعورمان را اقلا در خلوت تحلیلمان غالب بر احساس کنیم، استخراجمان از همه این کوشش های تحلیلی واقعا، خداوکیلی، این تن بمیره، جنبش با آن تعریف متعین در آزمون ها و آزموده های تاریخیست؟
بنده علاقه ای به خودفریبی ندارم، منافعی هم سعی کردم حتی اگر برایم تعریف شد، نپسندم و برایش اخم کنم، یعنی اساسا برای اخم کردن بدنیا نیامده ایم ولی بایدیست چشم غره رفتن و دست به یقه شدن با بعضی مسائل.
چه بخواهیم، چه نخواهیم، تا وقتی که ما واقعیت را درک نکنیم و اِلمان هایش را نبینیم، حال با صرف هزاران و ملیون ها کیلو و تن و متر و کیلومتر انرژی و پیمایش، جز به ترکستان راهی نمی شویم و قطعا چاهی عمیق در انتظارمان است.
تا وقتی نپذیریم نمی توان و نباید یک حرکت قطعا عظیم را، یک پتانسیل قطعا مبارک و مطلوب را، تا هنگامی که با توجه به ویژگی های فراگیری خیزش های سیاسی اجتماعی، فاعل و شاهد عزیمت مرحله ای اش به رویش های فراگیر جنبشی که یقینا جز با همبستگی و پیوستگی مطالبات و اهداف اقشار مختلف جامعه محقق نمی شود، نباشیم، اتلاق عنوان جنبش بی معناست.
ما عمیقا به تغییر بینش و متعاقبا تغییر روش نیازمندیم، شدیدا در زمینه نگاه علمی، صادقانه، دقیق و نتیجه گرابه فضا و فرادید فقیریم.
جامعه نه از ولی عصر به بالای پایتخت تعریف می شود، نه از فلان شعاع جغرافیایی کلان شهرها و نه با معیارهای انفکاک طبقه ای می توان حرکت اصیل جنبشی را درک کرد.
تعارف نداریم، در عرصه انگیزشی ما بجای اینکه تکثیر شویم، شعاع دوائرمان تعمیم پیدا کند، وسیع شویم، تقویت شویم، کم شدیم، کوچک شدیم، محدود شدیم، در اتاق های مجازی مان، در تعاریف و مفاهیم تحمیلی بر ذهنمان، در ذهنیت مغلوطمان.
اقشار و طبقات فرودست به شکل ملموس کجای برنامه های ما قرار داشته اند؟ شعارهامان، روش هایمان؟ اهدافمان؟
حاشیه نشین های شهری؟ این اتوبان ملیونی بیکاران؟
ادبیات ما برای برقراری ارتباط با اینها چه بوده است؟ دیسکورس های فعلی تا چه اندازه به جذب این نیروها یاری رسانده؟
وقتی سخن از یک نیروی سوم به میان می آید، نیرویی که بتواند به شکل موثر، نقاط ضعف را ببیند و بفهمد و بپذیرد، جایگزین ها را عطف به شناخت صحیح از شرایط به صحنه بیاورد و عملیاتی کند، نقطه چین ها را و ناداشته را نیز، و به تبع آن عملکرد موثری از خود در راستای گسترش یک پارادایم فعال معترضانه در سپهر کلان اجتماعی به نمایش گذارد.
برای حرکت در این مسیر و نیل بدین مقصود، باید روش های مطلوب را بشناسیم.
برای پراکندن و توسیع پتانیل اعتراضی در بدنه اقشار مختلف اجتماعی، بشکل خاص طبقات فرودست، ساده ترین، عینی ترین و ممکن ترین متدها شناخت مطالبات این اقشار تطبیق حرکت با این مطالبات است.
ببینید ، ما با یک نیروی عظیم بالقوه ای مواجهیم در سطح جامعه، که خوشمان بیاید یا نه، اگرچه فهم و هدف سیاسی هم دارند اما اولویتشان، معاش است، عدالت است، نان است و رفاه نسبیست. اینها را باید پذیرفت و بسمت درگیر شدن در یک ارتباط موثر و هدفمند با آنها رفت، شرایط را برایشان تبیین کرد، چرایی نامطلوبی وضعیت را؟ اینها را باید بصورت برنامه ریزی شده به سراغشان رفت، بخدا قسم اگر ما از نخست حرکت می رفتیم به این سمت، ارتباط میگرفتیم با این اقشار، ارتباطی که در پی جذب باشد، در پی تطبیق و همراه کردن باشد، اگر از این راه می آمدیم، اکنون شرایط جز این بود که هست.
بجایی نمی رسیدیم که پس از پرداخت این حجم سنگین هزینه های مادی و معنوی، خبر از تلاش های مذبوحانه برخی منفعت گرایان برای سازش با حاکمیت به اذهان درز کند.
ما اصولا از آغاز در مورد یک سری مفاهیم و مصادیقشان دچار بدفهمی شدیم، فهوای سخن مهندس موسوی را که از لزوم نگاه و تمرکز و توسیع شبکه های اجتماعی سخن راند و بارها و بارها گفت و انصافا در بسیاری مواقع خیلی دقیق هم بود را نفهمیدیم.
به سمت مجازی شدن حرکت کردیم، کم و کمتر شدیم، اعتراض باقی ماند اما کنش فعال به حاشیه رفت، اعتراض بیشتر شد و باز هم و باز هم و بازهم کاهش سطح کنش.
شما ببینید، بخش عظیمی از خواسته های طبقات و اقشار البته همینجا پرانتز باز کنم اساسا مفهومی بنام طبقه را سخت می توان متعین فرض کرد در جامعه ما ولی به هر حال اقشار فرودست را، این ها خواسته هاشان با آن مفهوم و عنوان که طبقه متوسطش می نامیم مشترک است. خب، چقدر کار کردیم روی تفهیم این مسئله، چقدر سرمایه گزاری کردیم؟
شما ببینید از بدو تولد حرکت سبز یک حرکت اجتماعی به دعوت نیروهای سبز در همبستگی با کارگران، بیکاران، معلمان، مستضعفین، در سطح کلان کنش های مدنی همچون 25 بهمن و ........ شکل داده شد؟ خیر و مطلقا خیر.
بخدا این ها مسئله است، آنجا ایرانست، بنشینیم کمی فکر کنیم.
ما اگر معنا و گستره معانی و پیامدها و نقش یک واژه را، فقط یک واژه را در جامعه مان می فهمیدیم، آن هم (( نان))، باور کنید اگر مسلح به این فهم می شدیم، مسیر برای پویش و تکثیرمان تسطیح می شد.
این مطلب البته در حوصله این یادداشت چند بخشی نمی گنجد بحثی طیل می طلبد که حتما دنبالش را خواهم گرفت، ولی به صورت اجمالی من از این زاویه تاکید دارم روی این نیروی سوم و لزوم تشکیل آن.
نیرویی که بیس نظر و عمل و پراتیکش، اقتصاد و عدالت و معاش باشد، تمرکزش بر مسائلی که اولویت های واکنش برانگیز برای جامعه در سیر مشخص ندارد، کاهش بیابد.
اساسا برای جامعه اصلاح طلبی و سرنگونی طلبی زمانی معنای جریان ساز می یابد که هر یک از این نیروها برنامه خود را در راستای تامین اولویت های اصلی آنان اعلام کند و فرماسیون مطلوبی را به آنان بقبولاند، این هم فقط با تولید رابطه تنگاتنگ و شبکه ای قابل تحصیل است.
حالا خب همانطور که گفتم این مبحث مهمیست که در یادداشت بعدی انشاء الله بیشتر شکافته خواهد شد و تنها بدین دلیل در این یادداشت و اساسا بهترست اسمش را بگذاریم گپ و گفت وبلاگی مطرحش کردم که فضا را کمی ترسیم کرده باشم از دید خودم، این نیروی سوم مرز دارد، باید درگیر رابطه با جامعه از سویی و تقابل با نیروهای ضد اجتماعی از دیگرسو شد.
ببینید ما با یک ساخت مسلط سیاسی مرز داریم، تقابل داریم، درگیریم، خب این یک سمت مساله است. تضادهای خودمان و فعلمان را هم باید ببینیم، انحرافاتمان را باید بپذیریم و بزداییم.
سخنان سردار مشفق را احتمالا یادتان هست، خاصه آن بخشی را که از عدم تمایل نخستین مهندس موسوی به همراهی با کارگزاران و مشارکت پیش از انتخابات سخن راند. میرحسین موسوی را آنانکه می شناسند تایید خواهند کرد که همان مرد سالهای سخت جنگ است با همه روحیه و معتقد به همان رویه. شدیدا معتقد و ملتزم به دفاع از حقوق محرومان و بستر سازی برای رشد عدالت اجتماعی و رفاه برای طبقات فرودست. طبیعیست نقاط مشترک چنین فردی با جریان ها و گرو ه های که خود را همواره به عنوان حامیان و وکلای راست اگرچه راست نو در جامه قالب اصلاح طلبان نشان داده اند در حدی آنچنان محدودست که به اشاره هم نمی ارزد.
من عمیقا تصمیم دارم تمرکز کنم بر وجه افتراق میان مشی عدالت خواهانه و حامی توده های مهندس موسوی موسوی هاو برخی جریان ها و شبکه های خودسبز خوانده آلوده که هیچ ربطی با حرکت اعتلا طلب و صادق ملت ندارند.
،
بر اهل نظر، انصاف و همراهان و نزدیکان حقیقی مهندس در مورد وی و جمعی دیگر از معدود فرزندان مومن و دلسوز انقلاب پوشیده نیست حقیقت این نکته که اختلافات مسبوق میرحسین موسوی با طیف مذکور تا چه میزان عمیق و ریشه ایست.
دعوا بر سر چیست؟ از کجا شروع شد؟ نقش آفرینان کدامند؟ به دنبال چه هستند، هدفشان چیست؟
خب اینها سئوالاتیست که گرچه علی الظاهر پاسخی ساده و روشن می توان برایش منظور کرد اما اگر عمیق شویم، اگر منصفانه و بدور از احساسات پی پاسخش گردیم، یافتن جواب و تعریف روشن از مسئله سهل نخواهد بود.
خب من می خواهم ابتدای این مساله را بر پایه فهم اقتصادی از مسائل بیان کنم. به ارزش های سیاسی هم میرسیم، ارزشهایی که اگر به نسبت خاصشان با مسئله اقتصاد در جمهوری اسلامی توجه نشود، غایت تحلیل ترکستان خواهد بود.
پس از مرگ آیت الله خمینی که صف بندی ها را دچار تحولات عمیق کرد، راست بازار مسلط شد، چپی که در دوره آقای خمینی دستی بازتر داشت، به حاشیه رفت، طرد شد نم نمک، استحاله دوم نظام بعد از استحاله زودرس اوان انقلاب، پس از بازرگان و بنی صدر نوبت نزدیک ترین افراد از نظر مشی اقتصادی که به زعم من مشی بازاری و سنتی نبود، رسید.
البته اینکه می گویم آقای خمینی، منظور حمایت تام بنیانگذار جمهوری اسلامی از دولت موسوی و همکاران و یارانش نبود، ولی قطعا دست چپ ها بازتر بود، می توانستند کار کنند، جدال را واگذار نکنند و با جود همه دردسرها و درگیری ها در عرصه بمانند و بازاریون سر جایشان نگهدارند و در برخی از مواقع که جلو می آمدند عقب برانند. درگیری های زیادی البته بود که آقای خمینی را به واکنش وا می داشت. به فرض مثال آقای خمینی در شهریور 63 خطاب به اطراف درگیری یعنی بازار و دولت می گوید:
از هر كران، بانك رحیل اید به گوشم ** بانك جرس برخاست، وای من، خموشم
فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید! ** تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید
آهنگ رفتن كن، كه ما را چاره فرد است ** واماندن از این كاروان، درد است، درد است
باید خطر كردن، سفر كردن، رسیدن ** ننگ است امروز اين رمیدن، آرمیدن
وادی به وادی، سینه باید سود، بر راه ** منزل به منزل رفت باید تا سحرگاه
گر خاره و خارا و گر دور است منزل ** حكم جلودار است، بربندیم محمل
براي ارسال مطلب به اين گروه مطالب خود را به yahoo.ir@gmail.com ارسال كنيد.
براي امكانات ديگر يا لغو عضويت به آدرس گروه مراجعه نماييد. http://groups.google.com/group/jelodar?hl=fa





هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر