شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۰

-- AndisheyeNik -- Fw: اسکندر پس ازحمله به ایران




میگویند اسکندر پس ازحمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. او ازخود و مشاورانش میپرسیدکه چگونه باید برمردمی که از من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید:«کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر ازمشاوران(بقول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست....

. ازمیان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، درگوشه ای ازآن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!!

نیازی به چنین کاری نیست. ازمیان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، درگوشه ای ازآن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سوگواران تو امروز خموش اند همه            که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست       زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که دراین شهر دو روی          روزها شحنه و شب باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز          قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار!                بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز          مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا             جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه.

 

                                                                                                  شفیعی کدکنی




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر