میگویند اسکندر پس ازحمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. او ازخود و مشاورانش میپرسیدکه چگونه باید برمردمی که از من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید:«کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر ازمشاوران(بقول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست....
. ازمیان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، درگوشه ای ازآن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!!
نیازی به چنین کاری نیست. ازمیان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بیسوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، درگوشه ای ازآن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوگواران تو امروز خموش اند همه که دهان های وقاحت به خروش اند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که دراین شهر دو روی روزها شحنه و شب باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار! بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه.
شفیعی کدکنی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر