| لحظه های شاعرانه با شاعران گذشته و حال .. هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراث فطرتم من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش در عشق دیدن تو هواخواه غربتم  جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهای ورنه پای ما کجا وین راه بیپایان کجا ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا در لب یار است آب زندگی در حیرتم خضر میرفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا چون جرس با ناله عمری شد که ره طی میکند تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا هاتف اصفهانی  -
وا فريادا ز عشق وا فريادا گر داد من شكسته دادا دادا گفتم صنما لاله رخا دلدارا گفتا كه روى به خواب بى ما وانگه در كعبه اگر دل سوى غيرست ترا ور دل به خدا و ساكن ميكده اى وصل تو كجا و من مهجور كجا هر چند ز سوختن ندارم باكى تا درد رسيد چشم خونخوار ترا يا رب كه ز چشم زخم دوران هرگز گفتى كه منم ماه نشابور سرا آن تو ترا و آن ما نيز ترا يا رب ز كرم درى برويم بگشا مستغنيم از هر دو جهان كن به كرم يا رب مكن از لطف پريشان ما را ذات تو غنى بوده و ما محتاجيم گر بر در دير مي نشانى ما را اينها همگى لازمه ى هستى ماست تا چند كشم غصه ى هر ناكس را كارم به دعا چو برنمي آيد راست كارم به دعا چو برنمي آيد راست -
كارم بيكى طرفه نگار افتادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا در خواب نماى چهره بارى يارا خواهى كه دگر به خواب بينى ما را طاعت همه فسق و كعبه ديرست ترا مى نوش كه عاقبت بخيرست ترا دردانه كجا حوصله مور كجا پروانه كجا و آتش طور كجا خواهم كه كشد جان من آزار ترا دردى نرسد نرگس بيمار ترا اى ماه نشابور نشابور ترا با ما بنگويى كه خصومت ز چرا راهى كه درو نجات باشد بنما جز ياد تو هر چه هست بر از دل ما هر چند كه هست جرم و عصيان ما را محتاج بغير خود مگردان ما را گر در ره كعبه ميدوانى ما را خوش آنكه ز خويش وارهانى ما را وز خست خود خاك شوم هر كس را دادم سه طلاق اين فلك اطلس را خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم بی خیال تو نباشد نه قیامم نه قعودم جلوهء حسن دیدم طمع از خویش بریدم تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم می کند تازه به تازه سپه حسن شهیدم چشم و ابرو و لب و خال و خط تست شهودم شیر مهرت به ازل داده مرا دایهء لطفت نرود تا به ابد مهر تو بیرون زوجودم آنچه را علم گمان داشتم از سینه ستردم عقدهء جهل به لاحول ولا قوة گشودم هیچ بودم به خودم بود چو پندار وجودی همه کشتم چو شدم بیخبر از بود و نبودم توبه کردم ز خود ونامهء اعمال بریدم نیک اگر کشتم و گر بد همه را نیک درودم عاشق و رندم و میخواره به گلبانگ علا لا زاهد ار نیست چنین بنده چنینم که نبودم سربه سر خواب پریشان بود این عالم فانی بهر جمعیت دل نالهء بیهوده سرودم فیض را نعمت بسیار چو دادی مددی کن تا کند شکر عطایای تو بر رغم حسودم بامعاصر ها ..  خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد بعد از این سوز به هر سوزه جهان می خندم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته به آن می خندم  واحه اي در لحظه به سراغ من اگر مي آييد پشت هيچستانم پشت هيچستان جايي است پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح به سرتپه معراج شقايق رفتند پشت هيچستان چتر خواهش باز است تا نسيم عطشي در بن برگي بدود زنگ باران به صدا مي آيد آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است به سراغ من اگرمي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من سهراب سپهری  او که بیدلیل � او که بیدلیل مرا به در آمدن آفتاب امید میدهد ابله دلسوز سادهای ست که نمیداند نومیدی سرآغاز دانایی آدمی ست.  آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم كرد - آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم كرد اول از عشق جهانسوزت مدد خواهيم خواست جان اگر بايد، به كويت نقد جان خواهيم يافت هركسى كام دلى آورده در كويت به دست تا كه ننشيند به دامانت غبار از خاك ما يا ز آه نيمشب، يا از دعا، يا از نگاه لابه ها خواهيم كردن تا به ما رحم آورى چون بهار از جان شيرين دست برخواهيم داشت چون بهار از جان شيرين دست برخواهيم داشت
- خلق را از طره ات آشفته تر خواهيم كرد پس جهانى را ز شوقت پر شرر خواهيم كرد سر اگر بايد، به راهت ترك سر خواهيم كرد ما هم آخر در غمت خاكى به سر خواهيم كرد روى گيتى را ز آب ديده تر خواهيم كرد هرچه باشد در دل سختت ار خواهيم كرد ور به بي رحمى زدي، فكر دگر خواهيم كرد
- پس سر كوى تو را پرشور و شر خواهيم كرد
ملک الشعرای بهار  قصه اي از شب شب است شبي آرام و باران خورده و تاريک کنار شهر بي غم خفته غمگين کلبه اي مهجور فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور به کرداري که گويي مي شود نزديک درون کومه اي کز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد زني با کودکش خوابيده در آرامشي دلخواه دود بر چهره ي او گاه لبخندي که گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساکت پر درد گذشت امروز ، فردا را چه بايد کرد ؟ کنار دخمه ي غمگين سگي با استخواني خشک سرگرم است دو عابر در سکوت کوچه مي گويند و مي خندند دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است شب است شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک نمي گريد دگر در دخمه سقف پير و ليکن چون شکست استخواني خشک به دندان سگي بيمار و از جان سير زني در خواب مي گريد نشسته شوهرش بيدار خيالش خسته ، چشمش تار اخوان ثالث |
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر